تبليغاتX
یــــــادم نــــــــداده انـــــــــد
آن روزها همه اش شعر است

...وشعر شور و زندگی است و شعر ...بی شک هیچ چیزی شعر نمی شود . به خصوص برای کسی  از همیشه به آن دچار بوده است .کسی که  معلم کلاس اولش وقتی برای  آنها شعر می خواند محبوبیت دیگری دارد.کسی که به محض دریافت کتابهای درسی اش ابتدا تمام شعر های آنها را پیدا می کرده و می خوانده است.کسی که  بی صبرانه منتظر روزی بوده که نوبت هفتگی کلاسشان برای امانت گرفتن کتاب از کتابخانه ی کوچک مدرسه شودو برایش  پیدا کردن کتاب شعر به منزله ی یک موفقیت و کشف بزرگ محسوب می شده، و اگر هم کتاب شعر پیدا نمی کرد لااقل داستانی پیدا می کرد ه که لای ماجرایش شعر داشته باشد!

و غزل برای او بهترین و صمیمی ترین بوده و هست.غزل.غزل که سنگ صبوراست ،غزل که درمان است. می داند که از همان زمان که به شعر دچار بوده است به غزل هم دچار بوده است.چرا که می دانداولین بار که  اراده ی نوشتن کرده است غزل نوشته است ،اگرچه دانش آموز  دبستانی  بوده و قالب محبوب بچه های دبستان مثنوی .می داند که آنروز در حین نوشتن مشق ،تحت تاثیر توصیف پاییزی آن درس و عبارت شنیده شدن  صدای خش خش برگها در زیر پای عابران پاییزی ،روی صفحه ی تویی دفتر جلد زردش چیزی درر مایه های غزل نوشته است.چیزی که با وجود محروم بودن بلامنازع از ویژگی های شعری ،ولی در قالب غزل ریخته شده بوده و صاحب قافیه های باران و زمستان و برگریزان و..بوده است .اینها را از آن روزمی داند ولی نمی داندچرا با این که قالب محبوب دبستانی ها مثنوی است،ولی او در قالب غزل نوشته بوده  است.و سالهاست که افسوس می خورد ...

با اینکه وزن را در فاصله حدود نیم ساعت ـ به دلیل اشتیاق زیاد ـ و  تنها با مطالعه ی کتاب «روزنه»ی محمد کاظم کاظمی فرا گرفت،ولی ابتدا با دوبیتی قلم زد و سپس دوبیتی و غزل و سپس زمانی که در سال ۸۰رییس انجمن ادبی شهرش یک غزلسرا شد ،با عضویت در انجمن گذاشت تا غزل به کمترین حق خود برسد.

و حال آمده تا به یاد آن روزها با چند دوبیتی به روز شود!

 

گل سرخی کنارم فاتحه خواند                 

  دل من بر مزارم فاتحه خواند

کسی آمد و با یک شعله ی آه               

     بر این دار و ندارم فاتحه خواند

                                              ۱۸/۷/۷۵

غزلهای دو حرفی می سرایی            

    زتابستان برفی می سرایی

غم و عشق و جوانی شاعرت کرد     

     عجب طرز شگرفی می سرایی

                                                 ۱۷/۱/۷۷

(برای فایز):

توخورشید وفایی ،پرفروغی           

   برای واژه ها فصل بلوغی

تو از نسل بهاری:سبز و جاوید          

  و نیز از نسل مردان نبوغی

                                             /۶/۷۷

همان دل را که گفتی دوست داری        

    برایت می فرستم یادگاری

ببخشایم که ناچیز است ای دوست      

  ندارم غیر آن دار و نداری

                                                                                 

     ۲۴/۱/۷۸

نگاه  مهربانت  آفتابی                           

   پراز عشق است و شور کامیابی

در این شبهای یلدایی فقط تو              

     برای خواهش قلبم جوابی

                                                         ۱۰/۷/۷۸

سکوت من پراست از آه و فریاد          

  پراز شعر و دوبیتی های ناشاد

نمی گویم دلازارم   تو  کردی         

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

                                                                ۲۹/۸/۷۸

تو می دانی دلم در دوری از کیست؟    

  دلیل گریه های هر شبم چیست؟

من از هرکس که پرسیدم بلد بود           

  و هر کس جز خودت شد نمره اش ۲۰!

                                                                      

         ۱۳/۹/۷۸

گلی دادم تو را با  این معانی              

جوابم هست مثبت ای فلانی!

از این پس تا قیامت هم فقط تو             

  خیال شاعرم را میزبانی

                                                                   / ۱۱/۷۸

              

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در جمعه 1388/08/15 و ساعت 22:21
تورفته ای به جهان زنی که من نشدم

 

 

خوش آمدی به من ِگوشه ای، به "زندان بود"

به آخرین رمق من که رو به پایان بود

خوش آمدی به روال جدید روز و شبم

به بازسازی تقویم من که ویران بود

نبودی و همه ی لحظه ها همیشه همان

غروب نیمه ی پاییز و سال آبان بود

غزل کناره گرفت از فضای دلخواهم

غزل که سنگ صبورم پس از خودت آن بود

تو تکه تکه مرا...کوه کوه ...ابراهیم!

سپس ندا شدم و زنده ای که انسان بود

اگر خدای نکرده، اگر زبانم لال

دوباره توی سرت فکر های شیطان بود؟

 

 

تورفته ای به جهان زنی که من نشدم

و برده ای رمقی را که رو به پایان بود

تفاله های مرا زیر خاک پنهان کن

وروی آن بنویس از نخست بیجان بود

تعصبی نشوی ناگهان اگر دیدی

که نام شاعره ات نام یک خیابان بود!!

غروب های من از روی میز افتادند

غروب ها همه اش جمله های ویران بود!

                                                                     ۱۰/۰۷/۸۸

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در جمعه 1388/07/17 و ساعت 9:59
یک یا دو بیت مانده به پایان شعر"زن"

 

 

 یک یا دو بیت مانده به پایان شعر"زن"

مردی نگاه می کند از واژه ها به من

مردی که لای شعر "زن "ام سرفه اش گرفت

حرفش شروع می شود از ریشه "زدن"

(داری مرا فرام...فراموش می کنی

لابد که ذک...که ذکر من افتاده از سخن)

بحثش ادامه می خورد وپخش می کند

ویروس لای قافیه هایم: اِهه اِهم

-مدیوم مانده ام که بیایی به لحظه هام

احضاری "توقع و تردید و سوءظن"!

 

دیگر به رنگ و بوی اتاقت نمی خورد

تصویرپاره پوره ی این چند کرگدن

دیگر شبانه های تورا پر نمی کند

خلوت گرفتن تو و یک ضبط واکمن

حالا اتاق خاطره هایت پر از من است

حالا که می دهی همه را نسبت لجن

 

حرفش شده است با همه ی حرفهای من

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در جمعه 1388/05/09 و ساعت 19:32
احساس می کنم که خدافرق کرده است

سلام دوستان خوب من .واقعا معذورم از دوستانی که در این مدت به وب من سر زده اند ولی من به روز نبوده ام و نیز دوستانی که نظر داده اند و من با وجود سر زدن به همه ی آنها فرصت نکرده ام برای آنها کامنت بگذارم .منتظر بودم که پس از آنکه شعر جدید گفتم به روز شوم ولی فعلا با شعری از  یکی دوسال پیش به روز .موفق و پایدار.

احساس می کنم که خدافرق کرده است

امشب که توی شهر هوا فرق کرده است

در شعر های تازه ی مرد مخاطبم

تک مرجع حروف ندا فرق کرده است

در من که هیچ وقت خودم را نزیستم

شکل جدید  آینه ها فرق کرده است

طومار زندگی که مرا دور داده بود

این بار از به نام خدا فرق کرده است

در رفت و آمد تو فقط دیده ام اگر

چشمان مست شهر دوتا فرق کرده است

لازم نکرده باز ترا در کنار خود...

با بودن تو فرضیه ها فرق کرده است

مرد میان آینه ی شمعدان من

تا بوده است موی ترا فرق کرده است

شاید که خوبتر شده احساس من اگر-

نسبت به مرگ و روز جزا فرق کرده است

شاید که کفر باشدو شاید...ولی هنوز

احساس می کنم که خدا فرق کرده است

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در سه شنبه 1388/02/29 و ساعت 20:17

سال نو مبارک

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در شنبه 1388/01/01 و ساعت 11:11
از شهر رفت با چمدانی که جاگذاشت

 

 

از شهر رفت با چمدانی که جاگذاشت

ساعت شکست روی زمانی که جا گذاشت

 

از شهر رفت ، پشت سرش مه غلیظ شد

بر ترس دختر نگرانی که جاگذاشت

 

«از شهر رفت» وارد اشعار من  شدو

تا چند وقت ورد زبانی که جا گذاشت

 

یک جمله حرف داشت :«خداحافظ شما»

من را نبرد توی بیانی که جا گذاشت

 

او مانده،او می آید و او فعل و فعل و فعل

یک فرض گیج بود گمانی که جا گذاشت

 

 

 

یک سایه پشت پنجره ،در خلوت حیاط

لبخند می زند به جهانی که جا گذاشت

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه 1387/11/24 و ساعت 20:49
...

 

توجه  همه را جمع کرده روی خودش

کبوتری که سر بام رفته توی خودش

 

سر و صدای خیابان ،صدای شلیک و...

فرار کرده از اینها به بغ بغوی خودش

 

هنوز روی سر آنتن است،کز کرده

و فکر می کند آیا به آرزوی  خودش...؟

 

کجاست لانه اش اما، کجاست آرامش

هنوز در بدر است و به جستجوی خودش

 

 

سفید-سرخ معلق،فضا و چند پر...

کنار من جسدی رفته توی توی خودش!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در جمعه 1387/10/20 و ساعت 15:46

این غزل هم از غزلهای کتابم  است که مرداد ۸۱ سروده شده.در برنامه استانی عطر تاره (۸۶/۸/۲۹)که مصاحبه داشتم بنا بر بحث پیش آمده قرار شد این غزل را بخوانم که بعدا بعضی از دوستان خواستند که آن را در اینجا قرار دهم .

 

یک شنبه دوم دی هشتاد بود که-

این سوی خوابهای خوشم صبح زود که-

 

رنگ افق برای نگاهم دوباره شد

 گامی زدم به دوروبر این حدود که-

 

 درسایه ای که عطر عبور فرشته داشت

دیدم زنی ست روی مسیرم عمود که-

 

الهام عاشقانه ای از صبح چشم هاش

بیت چهارم غزلم را سرود که...

 

حالا که طی شده ست غروب دوشنبه مان

لازم نکرده هی بکنم وانمود که...

 

 

 

یک برگ سالنامه ی هشتاد چارتا

افتاده در اتاق تو با این نوشته ها

 

ابیات پنجم و ششم شعر رمزی اند

مشتی از آن حروف و رقم های بی صدا!

 

یک سمت صفحه هم دو کبوتر کشیده ای

زیرش نوشته ای به: عروس عروس ها

 

امضا :دوشنبه سوم دی دور صفحه هم

یک کادر رسم کرده ای از حرفهای " آ "

 

در گوشه ی اتاق هم انگار ...نه !منم

آن پاره های عکس که سطل زباله را...

 

 

حالا کنار پارگی شعر "عشق " تو

افتا ده روی میز من این برگ چارتا! 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در یکشنبه 1387/09/17 و ساعت 22:33
دارند روی سقف تو کابوس می تنند

مرا تلنگر یادت بس

تا گیتار غزلی بردارم

و زیر پنجره ماه برنیامده

تا سحر بنوازم                        منوچهر آتشی

 

 

واما این بار یک غزل تازه از تنور دراومده!

دارند روی سقف تو کابوس  می تنند

بیجان ترین لغات که در بستر منند

هم بستران بی تن و  و بی شکل و نام من

آمیزه ای از آتش و مرد و تو و زنند

خورشید را به قافیه های تو راه نیست

تا پرده های پنجره ات سنگ و آهنند

در آرواره های تو افتاده ام که هی

اعضام را به دور خودم  می پراکنند

بیرون؟ هوا ی شب به همین شکل ابری است

ماه و ستاره ها همه "تاریک " روشنند

 آوار چند ساله ی شبهای قرمز است

برلحظه های من که تو را رنگ می زنند

لعنت به روزها به شب ختم می شوند

لعنت به روزها که پراز هول رفتنند

اضلاع و گوشه های تو صبحی که خط خطی است

این شهر را بدون تو بیدار می کنند

مردی که گاه با من و بی من نبوده را

بعد از خودم به زندگی ام وصله می زنند!

 

 امیدوارم نخواهید از نقد ها و نظرات سازنده تان بی نصیب بمانم

 

عطر تاره

برنامه زیبای "عطر تاره"که برنامه ای کاملا هنری و زیبا می باشد و به شعر و ادبیات امروز می پردازد

هر چهار شنبه شب  ساعت ده توسط صدا و سیمای استان بوشهر  برگزار می شود. مهمانهای قبلی این برنامه :

آقایان :مجید اجرایی،رضا معتمد،علی هوشمند،

صالح دروند،عبداله رییسی و...و خانم الهام مردانی بوده وهفته گذشته هم من مهمان این  برنامه بودم و گویا مهمان این هفته هم سید محمد رضا هاشمی زاده خواهند بود .

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه 1387/08/30 و ساعت 18:44
یادم نداده اند

یک غزل از کتابم(دو پیرهن جلوتراز خودم-۸۳)

مشکل نه از من است نه از خودنویس من

لکنت نریز بر ززبان سلیس من

نگذار شهر پر شود از راستِ دروغ

حالا که داغتر شده حرف و حدیث من

پاییز،تو،خدا،غزل و نام کوچکت

مجموعه ای ست از کلمات نفیس من

دیگر گذشت این که به حیرت بیفتی از -

رقصیدن دم اسبی و موزون گیس من

باید خسوف توی زمان دایمی شود

تا در ندای تو بشوم "ماهدیس من!"

یادم نداده اند که وقتی تو نیستی

باید کسی به غیر  تو باشد انیس من

 

خرچنگ قورباغه ایِ حرفهای راز

طاقت نداشتند که در خودنویس من...

 

  

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در سه شنبه 1387/08/21 و ساعت 20:43
.....

  

       

 سلام و یک غزل(اگر چه از آن روزها ولی نقد

دوستان همیشه تازگی دارد)

  آیا تو بچه ای سرراهی نبوده ای؟!

فرزند دلنخواه گناهی   نبو ده ای؟!

 

فرزند هیچم پدر و مادری که تو

فرزند آن دو هستی و گاهی نبوده ای

 

بگذار پشتوانگی ات سهم من  شود

با این که گاه پشت و پناهی نبوده ای

 

قال قضیه را بکن و راحتم بکن

من را چه کار اگر پر کاهی نبوده ای

 

شاید تو هم برادر ناشرعی منی

هرچند طبق هیچ گواهی نبوده ای!!

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه 1387/07/18 و ساعت 10:39
می شد شکسته ام کنی از ضرب دیگری

 

رد می شود بدون من آهنگ بندری

در موجی از کل و کف و بوقی سراسری

 

رد می شوند و عطر تو را دور٬دور٬دور!

تا خواهشی که قاب شده دور دختری...

 

در نام  او صدای تو تسخیر مانده است

حس می کنی جهان تو هست و همین پری

 

قلبی کشیده دور خود از جنس بوسه هات

با میشی نگاهش که پاک است و هردری

 

در  توریِ سفیدِ لباسش وزیده ای

با شوق تا نخورده و امضای همسری

 

در من منِ شکسته تری کشف می کنند

شبهای ناتمامِ غزلهای سرسری

 

اشعار من نگفته در او سقط می شوند

می شد شکسته ام کنی از ضرب دیگری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در یکشنبه 1387/06/03 و ساعت 23:2
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

سلام ساده ای به آقا امام زمان (عج)به بهانه ی نیمه ی شعبان

 

 سلام ای هیجان هزار ساله ی من!

خیال و فکر و گمان هزار ساله من!

تویی که توی غزلهای من منادایی

تمام حجم زبان هزار ساله من!

همین که می روم از دل سخن  بگویم باز-

غم تو هست و بیان هزار ساله من

هنوز پرسش من در محاق می پیچد

کجاست مرد جوان هزار ساله من؟

هزار جمعه گذشت و هزار هفته ی پوچ

اضافه شد به زمان هزار ساله من

چگونه بی تو نترسم از این که جمعه ی بعد

دوباره هم جریان هزار ساله من...

نخواه در نظرت بی اهمیت بشویم

من و بیا و بمان هزار ساله من؟

جهان بدون تو از هرج و مرج ویران است

 جهان که نیست جهان هزار ساله من!

بیا جلوتر از آنکه اجل روانه شود

به قصد بردن جان هزار ساله من

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در جمعه 1387/05/25 و ساعت 12:44
با یک غزل جدید

 

دیگر به بعد ازاین خودم تف نمی کنم

قلب ترا به غیره تعارف نمی کنم

لم می دهم به خاطره های نیامده

با آه مانده خلق تاسف نمی کنم

حال و هوای صحنه به دست خود من است

لبخند  هم به جبر و تکلف نمی کنم

از هر چه هست می گذرم٬ از تو هیچ وقت

در هیچ چیز جز تو توقف نمیکنم

 

از آن شبی که حال و هوایم عوض شده

نه خواب میروم نه خروپف نمی کنم

حق با من است اگرچه از آزار چشم ها

تکرار طرح «کارد و یوسف» نمی کنم

:«این عشق غصبی است »ولی من به هیچ وجه

جز در زبان شهر تصرف نمی کنم

بازیده ام  ترانگی صبح  بعد  را

قلب ترا اگرچه  تعارف  نکرده ام!

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در سه شنبه 1387/05/08 و ساعت 23:44

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در چهارشنبه 1387/05/02 و ساعت 18:8

 

من هم میان لخت بدنهای دوروبر

سرمی کشم از آب لجنهای دوروبر

حال مرا به هم زده آلوده ی هوا

مردارهای گند و عفنهای دور و بر

روزی هزارمرتبه هم بیشترهنوز

می سوزم از گدازه زدنهای دوروبر

من بی حیا و فاحشه گاهی نبوده ام

اما گناه عمده ی زنهای دوروبر...

این جا-محل واقعی اعتراف ها-

بی مصرف اند قفل دهنهای دور و بر

آن جا بهشت فرش قدمهات می شود

وقتی که می زنی به چمنهای دوروبر

خورشید و ماه نور علی نور می شوی

در چشمهای حوری زنهای دوروبر

 

یک روز با مقدمه ای بی مقدمه

خالی شدند کل کفنهای دوروبر

از هم گسیختند «زمین ـذره »ها و گیج-

رفتند توی پخش شدنهای دور و بر

حالا:هنوز آه و پشیمانی است و آه

برجسته ی تمام سخنهای دورو بر

 

بی تو عذاب می کشم و عود می کند

 تنهایی ام در این همه تنهای دور بر

                                                                            ۸۲/۷/۹ 

 

توی خودت نشسته ای و هیچ کس به تو...

توی خودت نشسته ای و هیچ کس به تو...

از لحظه های یخزده ٬ویرانی و سمج

ویران  و خرد و خسته ای و هیچ کس به تو

پیمان عاشقانه ای انگار هیچ وقت

با هیچ کس نبسته ای و هیچ کس به تو...

دیری ست توی حال و هوای گذشته ات

خواهان دار و دسته ای و هیچ کس به تو...

قانع به خشک و رسمی تبریک های سال

در حد یک خجسته ای و هیچ کس به تو...

 

یک هفته می شود که در اخفای یک سکوت

از زندگی گسسته ای و هیچ کس به تو...

                                                                        شهریور ۸۲

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه 1387/02/12 و ساعت 18:43

سه شعر سپیداز دوستان همشهری

(۱) خانه مور مورش می شود

دیوار را برداشته اند

حیاط پاهایش را انداخته جلو

من

         لباس هایم را

وخیابان انگار

              تمام بودنم را

              دست می کشد

                                                              " راضیه خضری"

 

(۲) همیشه در قصه هایش

        کلاغ به خانه اش نمی رسد

دلم به حال کلاغ می سوزد

اگر

      دوباره مادر بزرگ قصه بگوید

                                                                 "   سارا صادق زاده "

 

(۳)  از چشم هایی

که بهانه ی تمام سروده ها یم است

پرت می شوم

به نمی دانم کجایی

که درد

تمام سرم را می جود

ودلم تلو تلو

دست دو چشم را

می گیرد و

می آورد روی دردهایش

خواب و خیال می سازد

که خیال میکنم

خواب چند کوچه

            جلوتر را دیده ام

آنقدر که چشم هایم

پیر شده اند

 

"چهار کوچه جلوتر دختری

مژه هایش به ته کوچه سفید شد"

تیتر بزرگ روزنامه

حتما می خواهد

چشم های مرا کمی سیاه کند

                                                 "   کبری نوشادی"

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در شنبه 1387/01/24 و ساعت 23:22
ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

گاهی چه مؤمنانه گاهی پر از گزند

این لحظه ها همیشه همین طور میروند

در سالنامه های قدیمی ورق  زدن

گاهی که نیست فایده ،کافیست باز و  بند

یک صفحه می روی جلو و پاره می کنی

از برگه ها اگرچه برایت صمیمی اند

:« نگذار تا همیشه بماند به یاد تو

یک مشت شرح خاطره ی بی بگو بخند»

قدری به محض خاطره های جدیدتر

در متن سالنامه ی امسال من بخند

تا سال دیگری که بیاید خدا کند

دنیا به کام باشی و پیروز و سربلند

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در پنجشنبه 1387/01/01 و ساعت 23:34

  

 قبل ازرسیدن خودت و فرصت بروز

از ابر های گل کلمی چادری  بدوز

بعدآ خودت بیا و بینداز بر سرم

اما نه روی روسری و دامن و بلوز

روی شب سپید لباسی که سالهاست

آن را به هیچ وجه نپوشیده ام هنوز

تا توی رقص بندری شهر گم شویم

ـدست کمش  برای همان یک شبانه روزـ

هی سعی می کنم که میان  نوشته هات

ردی بیابم از خودم و قدرت نفوذ

با چند "فاعلات و مفاعیل"ریخته

روی نوشته هات معمایی از عروض

 

این دختری بدون تو عمری است همچنان

کز کرده توی روسری و دامن و بلوز

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در دوشنبه 1386/11/15 و ساعت 21:2
کمی از دیروز خالی است

دو شعر زیر از مجموعه کمی از دیروز خالی است سروده دوست همیشه زنده ام عذرا حیدری است شاعره ای که با شروع جدی در سال ۸۰ و ادامه جدی تر آن ما را نویدهای خوبی داد ولی در فروردین ۸۳ همه ی امیدها یمان ...مجموعه اشعار وی که توسط علی رضا خلیفه زاده واین حقیر گردآوری و انتخاب شده اند بیشتر شامل شعرهای ۸۰و ۸۱ وی می باشند . شعرهایی که خود او آنها را اتود محسوب می کرد وحتی راضی به ارایه آنها هم نبود ولی ما حیفمان آمد که ... 

این بار خیال کن

این پله اگر خیابان بود

و تو شاعر که نباشی

شاید شاعرانه تر است

 

اولین پله سطری است ناخوانا

قدم زدی توی هوا

روی سر گنجشکها هم که راه نروی

لااقل می افتی

روی پیشانی شعری که سر به هواست

دومین پله یک گام شاعر شده ای

وشیشه های مربا

 چای را می چسباند توی بعد از ظهر کلنگی

 سومین پله اما

آسفالت که داغ

وحرفهای نیمه خورده ات

جوش بخورند

سر بروند

حوصله ات هم اگر

اصلا خیالی نیست

        داری خیال می کنی

آخرین پله را ایست!

این جا آخر خط نیست

شاعر نیستم که ادامه دهم!

وشعر دیگر 

وق وق وق

اصلا مهم نیست

کسی خوشش بیاید و

یک تکه نان پرت کند

                   -سنگی-

یادلش هری بریزد توی دامنش

                 -عاشق که نه-

حالا هم از تمام سر و ستاره ها

                            بالا نیامده ام

که بیایم توی خیال شما

پشتک بزنم

برقصم

ویادم بیاید

پارسال همین جا

از همین سوپر مارکت سر کوچه

گل های روسری ام را چیدی

چند تا ...تا حساب کنم بزند به حساب ما...آقا!!

 

آخر کوچه باد می شماری

من ورق ورق می شوم

و تو یادت رفت

              نرفت

زل زدی به موهام

و چندتا گل از روسری

                            دارم حساب می کنم 

                             حساب شدی

                             آدم

وق وق وق

                       که سری توی...

                                                         مرحومه عذرا حیدری (۱۳۶۳-۱۳۸۳)

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در شنبه 1386/10/22 و ساعت 21:32

دو غزل قبل از غزلهای نسبتآ آخر من هستند.واما دو غزل هم از مجموعه غزل 

"دو پیرهن جلو تر از خودم "که  سال ۱۳۸۳توسط انتشارات  داستانسرا به چاپ رسیده است.

ترکیب بی تناسب چشم و لب دماغ

تسمیه کرده اند تو را اردک و الاغ

قلبی برای تنگ شدن،کینه و حسد

در تو نبوده است ولی خاطری فراغ...

"فرزند اجتماعی من راگرفته ای

از مادری که من،پدری بی دل و دماغ

هر کس رسید حرف خودش را زد و گذشت

من ماندم و تو و تبی از اشک های داغ

 

این صحنه در نگاه کسی تازگی نداشت:

"یک دختر روانی درحال خون دماغ"

حالا که چند صحنه به این شکل رد شده،

پیچیده در شتاب خبرهای داغ داغ:

"دیوانه همیشگی شهر گم شده"

اما هنوز هیچ نگاهی از او سراغ...

 

غزل بعد:

تو نیستی که صدایی به شعر من برسد

دوباره حال و هوایی به شعر  من برسد

هنوز آمده ای گفتنم تصنعی است

برای این که صفایی به شعر من برسد

من انتظار زیاد از خدا نداشته ام

فقط برای خدایی به شعر من برسد

اگربه این دو ،سه بیتم چرند گفته شود؟

اگر دوباره بلایی به شعر من برسد؟

اگر از آمدن بعدی ات به این اطراف

فقط صدای عصایی به شعر من برسد؟

هنوز زیر سوال منی و توی درنگ

بدون این که صدایی به شعر من برسد

محیط بسته و تنگ ردیف منتخبم

اگر گذاشت فضایی به شعر من برسد! 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 22:9

 

 

دنیای رنگ دیگری آمد به سوی من

قلب تو را تو جویدو تفش کرد روی من

ناگاه  روی  دامنم  افتاد و لکه شد

آلو ده کر د  فکر  تو  را  آبروی  من

روزی نجیب  بوده ام و بی تو بارها

اینجا نماز خوانده شده با وضوی من

بعد از تو شهر خسته کننده ست و همچنان

پایین نرفته آب خوشی از گلوی من

هر بار نقش یک به یک وعده های تو

افتاده است  توی  خطوط  رفوی من

من با خودم هنوز به جایی نرفته ام

عادت نمی کنند به هم خلق و خوی من

تا با خودم  کنار  بیایم  دوباره هم

یک  اتفاق  حل شده در  آرزوی من

یک گفتگوبدون تو ناکام مانده است

در لحظه های زخمی و خون گلوی من

 

 

غزل بعد:

تو دلخوشی به این که زمستان گذشته است

من هرچه جور می کشم از آن" گذشته" است

در   من   که   توی    خاطره های جلو ترم

پاییزی تمام  درختان      گذشته  است

هر شب حیاط توی خودش خواب  می رود

بی سایه ای که روزی از ایوان گذشته است

بر شاعری که روی خود آوار  مانده  است

انگار   چند   مرحله   طوفان  گذشته است!

دارد  میان یائسه ها عضو    می شود

این دختری که از خط پایان گذشته است

 

تصمیم های  تازه  برایم  گرفته   است

می بینمش که با خر شیطان گذشته است

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط عزت خلیفه زاده-بندرگناوه در جمعه 1386/10/14 و ساعت 21:11

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس